AzadehShahid.com
tebyan


خاطرات سید حسن کولیوند در دوران اسارت و نحوه شهادت آزاده شهید محمود امجدیان

با سلام به ارواح پاک همه شهدا به ویژه روح والا و ملکوتی شاهد شهیدان حضرت امام قدس سره الشریف و شهدای غریب اسیری که با کوله باری از امید و انتظار در حاله ای از اندوه جاتگاه در میان هم بندانشان ناباورانه به معامله پرداختند و جان خود را تسلیم رضای حق نمودند. شهید غریب محمود امجدیان عضوی از این قافله بلاجو بود که به محض ورود به اردوگاه شماره 17 تکریت خصوصیات اخلاقی ویژه ای داشت که از همان ابتدا ایشان را از دیگران متمایز می نمود. شهید محمود در همان روز به اتفاق 6 نفر از دوستانش از یکی از اردوگاه های موصل به تکریت انتقال یافته بود در حالی که با ورودشان هیجان عجیبی بین بچه ها افتاده بود و مشغول صحبت با اسرایی که قبلا با هم در یک سلول بودند و هرکدام توسط چندین نفر محاصره شده بود و از احوال بچه های موصل و غیره و ذالک سوالی از آنان می شد در این بین شهید محمود به نماز ایستاده بود و با اینکه گرد خستگی و رنج شگنجی که در بین راه از نیروهای بعثی کشیده بودند آثارش بر چین و شگنهای صورتش هویدا بود و همچنان معصومانه با خدا راز و نیاز می کرد.
مسئله مهم دیگری که قابل ذکر است در وصف خصوصیات این شهید غریب اینست که همانروز که خداوند شهادتش را به دست آن ملحد منافق مقدور کرده بود ساعت 3 یا 4 بعد از ظهر بود که حوله را برمی دارد و مثل کسی که به وی الهام شده باشد راهی حمام می شود که شخص منافق وقتی که می بیند که وی به حمام می رود پشت یکی از ستون های زندان پنهان می شود و منتظر بیرون آمدن محمود می شود که در این حین ما دو سه نفر نشسته بودیم روی یک پتوی کهنه وصله دار و مشغول مطالعه بودیم که شهید محمود از کنار ما گذشت و سلام کرد و به طرف طناب می رود جهت پهن کردن حوله حمام، اینجا بود که سر و صدای بچه ها پیچیده و در چند قدمی ما اجتماع کردند، وقتی ما رسیدیم من متوجه شدم که رنگ شهید محمود پریده بود و شخص منافق که از فرصت استفاده کرده بود و ضربه ناجوانمردانه خود را توسط یک درفش که با آن کفش ها رو می دوخت به قلب محمود فرو کرده بود، دست و پایش می لرزید و توسط چندین نفر از آنجا دور می شد، صحنه 5 دقیقه بیشتر طول نکشید که از هم جدا شدند و دوباره اردوگاه آرام شد و در همین حین که ما تازه دوباره نشسته بودیم که یکی از اسرا که شهید محمود را به دوش گرفته بود تند از کنار ما گذشت و او را به طرف بهداری برد در حالیکه صدای خر خراز گلوی محمود شنیده می شد تا به بهداری رسید سریع بین بچه ها پیچید که محمود شهید شده وضع اردوگاه بحرانی شد منافق سریع خود را به اطاق عراقیها رسانید تا از گزند بچه ها در امان باشد، عراقیها وحشت کردند و زود تمام ابزار آلات شکنجه و ترور را بیرون آوردند، بچه ها را به زور داخل سلول ها کردند و از پشت در آنها را قفل کردند.
شهید محمود در قلب حاج آقا ابوترابی جای خاصی داشت و بیشتر اوقات با او خلوت می کرد و درد و دل می کرد و روزی که شهید، شهید شد حاج آقا ابوترابی که اسوه صبر و استقامت بود همان شب در یک سجده طولانی حدود یک ربع ساعت عارفانه در فراق محمود گریست طوری که وقتی شانه هایش بهنگام سجده تکان می خورد و اندوه عجیبی فضای غم آلود سلول را صد چندان می نمود.
محمود طبع شعر زیبایی داشت بیشتر به واقعیتها می اندیشید بعضی وقت ها ابیاتی که خود می سرود را عرضه می کرد و با بچه هایی که اطلاعاتی در مورد شعر و ادبیات داشتند همیشه روی اشعار بحث می کرد. یک خاطره عجیب و تکان دهنده و استثنایی که هنگام شهادت محمود اتفاق افتاد که با شنیدن و تعمق کردن در عمق آن قلب هر خواننده یا شنونده را به درد می آورد و تا ابد منافق و حامی منافق لعنت می فرستد این بود که به حکایت از 2 نفر از عزیزان اسیری که در بهداری تکریت بستری بودند و هنگام شهادت محمود در بهداری با خبر می شوند و عراقی های از آنان کمک می گیرند که جنازه شهید محمود را به سرد خانه انتقال دهند که شاهدان عینی بودند و یک سرباز عراقی که شخصی نسبتا معتمدی بود نقل کردند که هنگامی که کشو سردخانه را می کشند که جنازه مطهر شهید را در داخل آن گذارند در همان حین می بینند دو قطره اشک درشت از چشمان آن روی گونه های زرد و نحیف ده سال در انتطار مانده می لغزد که بچه ها هاج واج می شوند یکی از آنها به پیش دکتر عراقی می دوند می گویند که او زنده است و وقتی دکتر سر می رسد و دوباره معاینه می کند بر می گردد و می گوید که این 3 ساعت پیش شهید شده است . تفسیر این حادثه جدا نیاز به تحلیل های زیادی دارد و این نکات اوج حوادث تاریخ را نشان می دهد اما چیزی که ظاهرا از آن می شود استنباط کرد اینکه این اشک حسرت بوده که این شهید که 10 سال در انتظار دیدن امامش و خانواده اش و امت شهید پرورش بوده اکنون به نشانه اعتراض به نابسامانی دنیا و بی وفایی آن نسبت به کسانی که به آن پشت کرده اند و خواستار ورای آن می باشد این گونه آهسته و با آهنگی آرام و با سکوتی ابدی بر رخسار زردی می لغزد که آثار درد و رنج و اندوه و انتظار و امید از برآمدگی استخوان آن الصاق پوست سوخته و چروکیده به آن بر پنهان آن هویداست .
با عرض پوزش از اینکه قلم و بیان از اوصاف شهید منظور قاصر می باشند
سید حسن کولیوند
استان کردستان