AzadehShahid.com
tebyan


خاطرات عظیم نوایی پور در دوران اسارت

پس از عرض سلام به شما برادر عزیز و مخلص و به روح آن عزیز بزرگوار که لایق این بود که خداوند تبارک در دیار غربت به قرب خود بخواند و عزیزی را به دست ذلیلی و پاکی را به دست نا پاکی و صالحی را به دست منافق اسفلی به وادی حقیقی راهی سازد. آیا من به ضیفات خدا و بر سفره الهی و درکنار کسانی بودیم که بدون واسطه سربازی آخرت را نه با بازی سر بلکه با جانه بازی می نمودند. و با دوات و مرکب عمر و با قلم ایمان زمان را ورق می زدند. و ستارگان امید را در تاریکی سقف زندان می جستند و غبار ایام را به اشک چشم تضرع در راز و نیاز می نشستند . در کنار آنان که هیچ راهی به دنیای خارج جز دریچه خواب نداشتند و چنان مظلومانه قانع به همین دنیای در خواب شده بودند که گویی پی به دنائت دنیا الدنی برده و آرزوی آن را کم کم به وادی نیسان سپرده، کاروان اسارت در کوران سختی سهل بود که ما واقف به سختی نبودیم چرا که چنان انس دربین بود که همه یار مونس همدیگر. این همدمی هر سختی را در هم می شکست . شهید محمود از آنان بود که اکثر اوقات صدای قاه قاه خنده اش در آسایش گاه شنیده می شد و همین خنده ها غم را به فراموشی می سپرد یادم می آید یادم می آید در اولین بار اوایل اسارت عامل آشنایی من با ایشان همین بود یادم هست که همیشه می گفت آدم نباید در فکر اسارت باشد و اکثر اوقات یا مطالعه می کرد یا ورزش می نمود هر وقت راه می رفت دست هایش باز بود با او شوخی می کردم می گفتم پهلوان ما همینطوری قبولت داریم می گفت چه کنیم ما اینیم در موصل مدتی در یک گروه بودیم گروه خوبی بود خیلی با هم مانوس بودیم بعضی اوقات سیگار می کشید و دود می کرد و می گفت دنیا مثل همین دود است. میل به دنیا نداشت جدا در سختی اسارت مرد بود. بعضی اوقات در محوطه قدم می زد و پیاده روی می کرد گویی قدم به صفحات روزگار می گذاشت . با هر قدمی ورقی را به عقب می راند و به ریش زمانه پیر می خندید . اواخر اسارت ما را به تکریت بردند، ایشان از قبل می گفت می خواهم از اینجا بروم به اردوگاه دیگر بهر حال بعد از مدتی که ما را به تکریت بردند چند ماهی نگذشت که آقا محمود را پیش ما آوردند ، البته در قاطع دیگر بود از بین بازی او را در آنجا دیدم با صدای بلند می خندید گفتم آقا محمود هنوز عوض نشده ای گفت مگر ممکن است بهر حال مدتی در آن قاطع که تقریبا پانصد متر با ما فاصله داشت بودند و بعد از چندی به قاطع خودمان آمد و به آسایشگاه شش که تعدادی از بچه هایی که در موصل هم اردوگاه بودند رفت و می گفت می خواهد به آسایشگاه ما بیاید مسئول آسایشگاه بودم می دانستم به آنجا بیاید زود خسته خواهد شد چون غیر از خودم در آنجا آشنایی نداشت ولی در آسایشگاه قبلی افرادی که با او نزدیک بودند زیاد بودند بهر حال در آسایشگاه شماره شش ماند تا اینکه روزی آمد و گفت فلانی می خواهم بروم به آن قاطع قبلی گفتم آقا محمود همین جا برای شما بهتر است گفت نه اینجا احساس دلتنگی می کنم البته حاج آقا ابوترابی در آن قاطع بود و وجود ایشان نه تنها باعث دلگرمی بود بلکه وجود مبارکش باعث می شد که بچه ها احساس کنند در خانه خودشان هستند نهایتا ایشان اسرار داشت برود گویی می خواست تزک دنیا کند نه ترک محل. گفتم آقا محمود هر جا بروی اسارت است گفت مسئله این نیست کلا از دنیا دلتنگ شده ام یک کاری بکن عراقی ها موافقت کنند من از اینجا بروم من احساس کردم مسئله این اردوگاه یا آن اردوگاه و این قاطع وآن قاطع نیست بلکه دنیا برای روح آن عزیز تنگ شده بهرحال عراقیها قبول کردند و به آن قاطع پیش بچه های دیگر رفت بعد از مدتی ملاقاتی گرفت و آمد وقتی او را دیدم خیلی خوش حال شدم گفتم آقا محمود چطوری گفت خوبم بعد از مدتی گفت سری به بچه ها می زنم و بر می گردم کارت دارم بعد از ساعتی به آسایشگاه آمد و رفتیم داخل آسایشگاه نشستیم و صحبت کردیم و گفت تو برادرت در اردوگاه قبلی است ممکن است تورا آنجا ببرند می خواهم فلان رفیقم را ببینی سلامم را به او برسان گفتم به این زودی های آزاد خواهیم شد و همه همدیگر را خواهیم دید گفت نه می دانم به ایران نمی روم خلاطه خیلی درد دل کرد صحبت هایش بیشتر حالت وصیت داشت گویی می دانست این دیدار آخر است که او را می بینم و وجودش بوی وداع می داد بهر حال با این عرض که ممکن است ترا به موصل ببرند با ما خدا حافظی کرد و رفت و بعد از چند روز آن اتفاق جانتراش در آن قاطع افتاد و دل وجانمان را گداخت و همه مان را عزادار نمود و او رفت و شادی یارانش را با خودش برد و در دل دشمن ما رابا یک دنیا غم تنها گذاشت و رفت خدایش بیامرزد
برادر کوچکتان
عظیم نوایی پور