AzadehShahid.com
tebyan


يادداشتي از مرز خسروي - تبادل شهداي اسير

مرز خسروي داغ است. همه دم كرده اند. آفتاب رك و پوست كنده مي تابد. ساعت ها روي عددهاي انتظار ميزان شده است. رو به رو تا چشم كار مي كند، بيابان است. آن طرف سيم هاي خاردار، پاسگاه هاي مرزي عراق مثل تاول روي پوست بيابان بالا آمده اند. سربازان عراقي دست به كمر روي تپه ماهورهاي خودشان ايستاده اند و ما را تماشا مي كنند. خوش به حالشان!
قرار است مسافران خسته ايراني از راه برسند؛ بدون جامه دان و بليت. در دل ما براي دوست داشتن اين مسافرها خط مرزي كشيده نشده است؛ ما در مرز خودمان ايستاده ايم و آغوشمان به وسعت اين بيابان باز است؛ بياباني كه آشناست و گوشش پر از صداي گلوله است؛ صداي شكستن استخوان ها، افتادن ها و ايستادن ها؛ پر از صداي بيسيم هاست؛ صداي ساييدن آهن تانك است. با اين همه، اصلا به روي خودش نمي آورد. خاموش و ساكت است. اگر اين بيابان لب باز كند! ساعت ها روي عدد انتظار ميزان شده است.
در هاله اي از سراب، اولين مسافر روي شانه سربازان، به خط مرزي ايران نزديك مي شود. همين جايي كه ما ايستاده ايم. بي انصاف ها نمي گذارند جلوتر برويم. از انحناي جاده ي آسفالته كه مثل كمربندي روي خاك افتاده است، آرام و باوقار، مسافر خسته و زخمي ما مي آيد. او "عباس دوران" است. انگار قطعه اي از فولاد شيري رنگ در حركت است؛ فولاد اراده ي يك ملت براي ماندن؛ براي داشتن يك قنوت قشنگ؛ براي خوشه هاي طلايي گندم كه باد از ميان ساقه هايش ترانه زندگي را مي نوازد؛ براي يك زندگي كه درش روي پاشنه سربلندي مي چرخد. او بالاتر از همه ايستاده است. هميشه در بلندي ها جايي براي مردان بزرگ وجود دارد. واگن چوبي اين مسافر پس از گذشت بيست سال از خط مرزي عبور مي كند و در برابر چشماني كه لبريز از ستايش او و جوانمردي هايش در جنگ است، پا به آستانه ي خانه اش مي گذارد.
وقتي مسافران ديگر هم مي آيند، اين بيابان كوچك مي شود؛ آن قدر كوچك مي شود كه از چشم ها مي افتد. كدام بيابان، كدام گرما، كدام سيم خاردار، كدام پاسگاه ... اين جا كه چيزي نيست. واگن هاي اين مسافران غريب آن قدر به ما نزديك است كه انگار پوستمان را روي آنها كشيده اند.
اين جا همه جور آدم آمده اند. هم اونيفورم نظامي دارند و هم سياسي. زنان و مردان روستايي هم هستند. خبرنگاران هم هستند. اما در برابر بزرگاني كه كه اين جهان و اين بيابان را كوچك كرده اند، همه سرها پايين است. كسي به خودش نيست. اينان مي دانند كه با آدم هاي بزرگ مي توان كارهاي بزرگ انجام داد، آيا آتش جنگ جهاني هشت ساله بدون اينان خاموش شدني بود؟
نام ها همه آشناست. چهره ها همه آشناست. انگار همه شان عموي بچه هاي ما هستند كه حالا در اين گرماي نيمروز از سفري بيست ساله باز گشته اند. "محمود امجديان" هم هست. او را مي شناسم. نام او روي يك كتاب است؛ كتابي كه از مجموعه نامه هايش منتشر شده. حالا كتابش يازده ساله شده است. نامه هاي او به شكل عجيبي پر از رنج و اميد است؛ او تنها اسير ايراني است كه مجموعه نامه هايش منتشر شده است. محمود هرگز كتاب خود را نديد؛ نامه هايي از يك اسير جنگي كه هم خودش پايدار است، هم به خانواده اش اميد زندگي مي دهد. او را در اردوگاه تكريت كشتند. او به دست كسي شهيد شد كه خودش را به عراقي ها فروخته بود. كتاب "نامه هاي اسارت" يادگار اين جوان باغيرت كرمانشاهي ست كه امروز چشم در چشم هاي سياهش دوخته ام. در گرماي اين بيابان كسي نمي داند ناشر كوچك ادبيات جنگ به استقبال يكي از نويسنده هايش آمده است؛ نويسنده و ناشري كه هرگز همديگر را نديدند. شايد خوش نويسان اين طور نوشته اند كه اين ملاقات در چنين جايي و چنين روز و ساعتي اتفاق بيفتد. خدا كند محمود امجديان سلام مرا شنيده باشد و يك جلد كتاب "نامه هاي اسارت" را كه در كوله پشتي ام گذاشته ام ببيند؛ كتابي كه اين همه راه با خودم آورده ام تا به او نشان بدهم.
مي دانم اين اولين و آخرين كتابي نيست كه با نويسنده اش اين طور ملاقات مي كنم.
مرز خسروي داغ است و ساعت ها از عددهاي انتظار عبور كرده اند.